العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

233

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

رسول خدا سر به روى زمين خم كرد و استخوانى با سرگينى بهم برآورد و بدانها پرتاب كرد و سپس فرمود : اينان وفد پريان نصيبين بودند ، و از من توشه خواستند و من هر استخوان و سرگين را بدانها وانهادم . زبير گفت : براى كسى روا نيست كه با استخوان و يا سرگين خود را پاك كند سپس از ابن مسعود روايت كرده كه شبى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا بدنبال خود كشاند و فرمود : چند تن از پريان به شماره 15 كس كه برادر و عموزاده‌اند امشب مىآيند و من بر آنها قرآن ميخوانم ، من با او به جائى كه خواست رفتم و مرا در ميان خطى نشاند و فرمود : مبادا از آن بيرون شوى و شب را گذراندم تا سحرگاه كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آمد و استخوان حائل و سرگين و استخوان كاسه سرى بدست داشت و فرمود : چون قضاى حاجت كنى مبادا با اينها خود را پاك كنى ، گفت : چون بامداد شد رفتم از آنجا كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بود خبرى بگيرم و رفتم و 70 شتر را ديدم . و در كتاب خبر البشر از ابن مسعود آورده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در مكه فرمود : كدام شما دوست دارد امشب در كار پريان حاضر باشد من با او رفتم تا چون ببالاترين زمين مكه رسيديم برايم خطى كشيد و رفت تا ايستاد و قرآن را آغاز كرد و سياهى بسيارى او را در ميان گرفتند و پرده شدند ميان من و او تا كه آوازش نشنودم ، وانگه چون تيكه‌هاى ابر رفتند و پاشيدند تا اندكى از آنها ماندند . سپس پيغمبر آمد و فرمود : آن گروه مانده چه كردند ؟ گفتم : آنها اينانند يا رسول اللَّه و يك استخوان و سرگينى برگرفت و به آنها داد ، و غدقن كرد كه كسى با استخوان يا سرگين خود را پاك كند ، در سند اين حديث ضعفى هست و در آنست از بلال بن حارث كه ما با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در سفرى منزل كرديم در عرج و من بسوى آن حضرت رفتم و چون نزديك شدم جنجال و ستيزه‌اى شنيدم از مردانى كه تيزتر از زبان آنها نشنيده بودم ، و ايستادم تا پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد و ميخنديد ،